Sunday, 27 July 2008

من این خانه را دوست ندارم

این که بعد از یک سال هنوز دلم می گیرد وقتی وارد اینجا می شوم عجیب نیست. چون تمام دل من>>> آنجاست

Thursday, 17 July 2008

دست هایم را باز می کنم و تا سه می شمارم

تمام جانم آغوش می شود
شانه هایت که خسته شوند
.غم که در نگاهت بنشیند
...
چشمانت را ببند و بیا

Sunday, 13 July 2008

خاکستری

من خسته تر از آنم که بتوانم فکر کنم به حکمت آمدن و رفتن این روزها
وقتی فاصله بین شادی و غم تنها چند ساعت است و غم قهرمان
.
.
پی نوشت: سر جدتان از جملاتی نظیر میگذره، این طوری نمی مونه
همیشه همینه، چرا ناله می کنی؟، درست میشه ... و هر چیزی که
!همچین مفهمومی داره استفاده نکنید که خودم همه اش رو بلتم

Wednesday, 2 July 2008

جاده

دلم تاب نمی آورد
لحظه ای ایستادن و
نگاه کردن به کوچه ای را که
هر غروب
.جدا می کند تو را از من
...
جاده با کدام دل
هم قدم تو می شود
سفر که می روی؟