Friday, 8 February 2008

...چهل روز دیگر

رؤیای تو
زنده ام می کند هر شب.ء
من،عاشق مرگ می شوم

Wednesday, 6 February 2008

چهل و دو روز دیگر زمستان می رود

در این روزهای باقی مانده زمستان هر روز چند حرف، چند کلمه، چند جمله یا چند
خط اینجا می نویسم ، آنگونه که روزگارم می گذرد تا بگذرند این روزهای سرد هم

Sunday, 3 February 2008

زنده ام

می نویسم که بگویم زنده ام. نمی گویم زندگی می کنم. میان زنده بودن و زندگی کردن فرق بسیار است
هیچ حرف دیگری نیست. دقیقا هیچ حرف. شاید معنی دقیق فصل تولد من هم همین باشد

Monday, 21 January 2008

ع ش ق

دوستت دارم اما
این خیلی کم است
باور نکن!ء

روزهایم

سخت یا آسان، تند یا کند، دل پذیر یا دل آزار ...چندان فرق نمی کند. می گذرند لحظه هایم و من تنها نگاهشان می کنم
بزرگ می شوم. این بزرگ شدن را عجیب دوست دارم و می خواهمش از جان. نمی دانم باید کاری کرد یا رمز این بزرگ
شدن در کاری نکردن است! نمی دانم و این هم چندان مهم نیست. دلم را تمام و کمال سپرده ام به دست این روزهای پر طلاطم
زندگی و جایی همین نزدیکی ها نشسته ام و بی آنکه حواسش به من باشد تماشایش می کنم. گاه تشویقش می کنم به مبارزه و گاه
سکوت می کنم... می گذرند لحظه هایم و شکایتی ندارم. روشنی خورشید فردا را می بینم، نه شکایتی ندارم

Tuesday, 15 January 2008

...

من متولد دی ماه و عاشق زمستان، بیزارم از این سردترین زمستان زندگی ام.ء
حرف هایی هست که در سرم می چرخد و می چرخد و می چرخد اما انگار نه اینجا
جای گفتنشان است نه هیچ کجای لعنتی دیگر... حالم این روزها خوش نیست

Wednesday, 9 January 2008

معجزه

متولد میشوم
از نو
!در شب میلاد تو

.

.

!پی نوشت: تولدت مبارک همراه ترین هم دل دنیا

Sunday, 6 January 2008

آینه

همیشه حرف می زد
حالا تنها نگاه می کند
آینه

Friday, 4 January 2008

خاکستری

نه سیاه سیاه
.نه سپید سپید
روزهای خاکستری من

Tuesday, 1 January 2008

پنجره خیال

در خیالم
پنجره ای دارم
که رو به چشمان تو باز می شود
...دم به دم